تو دهنی خدا به من

وقتی سالم و سلامتی و خداوند روزیت رو می رسونه و  همیشه بهت کمک می کنه که آبروت نره و سایه پدر و مادر و همسرت بالای سرته و بین دوستان و فامیل خودت و همسرت از مقبولیت قابل توجهی برخورداری، اما دلت می گیره و ناشکری می کنی و میای تو وبلاگت می شینی غر می زنی، خدا آنچنان تو دهنی ای بهت می زنه تا آدم بشی! خدا آنچنان خودش رو به آدم نشون می ده که غلط بکنی بعد از این فراموشش کنی و احساس کنی که بی پشتوانه هستی! درست عین من!

چهارشنبه اون همه ناراحت بودم و کلی غر غر کردم، پنجشنبه پس لرزه های احساسات منفی من رو آقای همسر تحمل کرد. از خونه رفتیم بیرون که مثلا چند ساعت بعد برگردیم! نمی دونم خدا چی کار کرد که نشد بیایم خونه، و جمعه صبح که برگشتیم، دیدیم که هر چی به سمت خونمون می ریم، فضا و راهرو داره سیاه و سیاه تر می شه! چند ثانیه ای طول کشید تا من و همسرم تونستیم کلمه آتش سوزی رو به زبون بیاریم!

کلی به همدیگه دلداری دادیم و برای هزارمین بار به همدیگه تاکید کردیم که اون چیزی که مهمه سلامتی و وجود ما برای همدیگه است و  زندگیمون رو دوباره در کنار هم می تونیم بسازیم. به سختی پله ها رو رفتیم بالا!

دردسرتون ندم که درست همون موقعی که ما نتونسته بودیم بیایم خونه واحد پایینی ما در اثر اتصالی برق کامپیوتر دچار آتش سوزی شده بوده....

تا آدم خودش نبینه باورش نمی شه که خونه چه شکلی می شه! بیچاره ها از خونه و وسایلشون که چیزی نمونده!  اما خسارتی که به ما وارد شده، در برابر اتفاقی که افتاده خیلی جزئی به حساب میاد. توی خونه ما همه چیز حتی وسایلی که ته یک کشوی بسته بوده، سیاه شده و دوده همه جا رو گرفته!  دیوارها به خصوص دور کلید و پریز ها اون قدر سیاه شده که باید رنگ بشه! یه توری سوخته و شیشه شکسته و چند تا تیکه پادری و ... که دیگه قابل استفاده نیست.  نفس نمی شد کشید! بدتر از همه شوکیه که به آدم وارد می شه! خدا رو شکر کسی طوریش نشده! اما خونه شبها مثل خانه وحشت شده! به هر حال من فکر می کنم که آدم هایی که مثل من ناشکری می کنند، خدا قدرت خودش رو این طوری بهشون نشون می ده!

حالم هنوز جا نیومده، نمی دونم ناراحتیم از چه جنسیه! ناشکری نمی کنم. اما باور این که چنین خطری این طوری از سرمون گذشته کمی برام مشکله!....

 

  
نویسنده : پگاه ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢
تگ ها :


بعد از مدت ها

دلم خیلی گرفته! با این که چند وقته به این جا سری نزدم ، اما امروز دلم خواست بیام آخرین شعری که این جا نوشتم رو بخونم! یه مرتبه دلم خواست این جا هم چیزی بنویسم  با اینکه این جا کمتر کسی سری می زنه.  نمی دونم از کجا شروع کنم و از چی بگم!  اما این رو می دونم که خیلی خسته هستم و اون آدمی که همه می شناختن نیستم! این که من خسته هستم، نه به خاطر روزگاره، نه همسر، نه خانواده.... فقط تقصیر خودمه! می دونم که تقصیر خودمه، اما نمی دونم چه جوری باید با این موضوع کنار بیام! احساس تنهایی بدی می کنم! یه جور تنهایی جدید! حس می کنم رو هیچ کس نمی شه حساب کرد!‌ این احساس بی پشتوانه بودن آدم رو آزار می ده!‌ اصلا منظورم از تنهایی این نیست که اگر بیفتم مریض بشم کسی حالم رو نمی پرسه ها! اتفاقا چند وقتیه که سعی کردم ارتباطاتم رو بیشتر کنم! همین هفته گذشته، دو بار با دوستامون نشستیم فوتبال دیدیم!‌ اما اون نیازی که آدم تو این جور موقع ها داره، همیشه بی پاسخ می مونه! آدم بی اراده ای شدم! از این بابت از خودم بدم میاد و این هم به احساس کسالت و خستگیم دامن می زنه.... فوق العاده بی انگیزه شدم!‌ تقریبا هیچ چیزی در نظرم ارزشمند نیست. وقتی تمام ارزش ها و اعتبارات آدم به مرور زمان بره زیر سوال و دیگه این قدر له بشی که هیچ چی ازت نمونه، فکر کنم می شی عین من! بگذریم. واقعا من از نوشتن این حرف ها چه انگیزه ای دارم؟  وقتی که فریادرسی نیست و بارها و بارها این قصه تکرار می شه که وقتی به هر دلیلی مثل همیشه نیستی، حتی نزدیکانت هم تحملت رو ندارن. اما این نهایت خنگ بازی منه که هر بار اجازه می دم قصه از اول شروع بشه! به هر حال ناشکری نمی کنم و از این بابت که از نظر جسمی سالم هستم بینهایت از خدا تشکر می کنم.

برام دعا کنید.

  
نویسنده : پگاه ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٩
تگ ها :


برای دلم!

 امیدوارم حوصله کنید و همه این شعر زیبای حمید مصدق رو با دقت بخونید و ازش لذت ببرید. یه دنیا حرف توش هست که فقط با چندین بار خوندن، ممکنه تا حدی بشه فهمید که چی می خواسته بگه!

آبی-خاکستری-سیاه

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جان فرسا
زائر  ظلمت  گیسوی توام
گیسوان  تو پریشانتر از اندیشه ی  من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج  دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج ، گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد ِ کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خاکستری ِ بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
 
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان ِ نگاهم را شست
خواب رؤیای فراموشیهاست  
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
 ”
گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن ِ خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
 
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در اینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
 
می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری ؟
نه
از آن پاکتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان ِ تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
 
در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان ِ خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟
مرغ آبی اینجاست
در خود آن گمشده را دریابم
در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار
کاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت بیرون کن
باز کن پنجره را
تو اگر بازکنی پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زیبایی را
بگذر از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
که در آن شوکت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی ِ عروسکهای کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس
کودک خواهر من
در شب جشن عروسی ِ عروسکهایش می رقصد
کودک خواهر من
امپراتوری پر وسعت خود را هر روز
شوکتی می بخشد
کودک خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند
گل قاصد آیا
با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز
باز کن پنجره را
صبح دمید
 
چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید :
زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
 
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
 
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست
قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران ِ تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوگواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما آیا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هی ، هی
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را
از درون قفس سرد رها می کردیم
آرزو می کردم
دشت سرشار ز سرسبزی ِ رویا ها را
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز
این بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه رویاهایی
که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید

دل من می سوزد

 که قناریها را پر بستند

 که پر پاک پرستوها را بشکستند
و کبوترها را
آه کبوترها را
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی ، اما
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
چه تهیدستی مرد
ابر باور می کرد
من در آیینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز
تو چه کم داری ؟ هیچ
بی تو در میابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی
بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه
بی تو سرگردانتر ، از پژواکم
در کوه
گرد بادم در دشت
برگ پاییزم ، در پنجه ی باد
بی تو سرگردانتر
از نسیم سحرم
از نسیم سحر سرگردان
بی سرو سامان
بی تو - اشکم
دردم
آهم
آشیان برده ز یاد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بی تو خاکستر سردم ، خاموش
نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادی
نه خروش
بی تو دیو وحشت
هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد
و اندر این دوره بیدادگریها هر دم
کاستن
کاهیدن
کاهش جانم
کم
کم
چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟

آن زمان که خبر مرگ مرا ، از کسی می شنوی ، روی تو را

 کاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
‌عاقبت مرد ؟ عجب!
افسوس
کاشکی می دیدم
من به خود می گویم:
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد ؟
باد کولی ، ای باد
تو چه بیرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عریان کردی
و جهان را به سموم نفست ویران کردی
باد کولی تو چرا زوزه کشان
همچنان اسبی بگسسته عنان
سم فرو کوبان بر خاک گذشتی همه جا ؟
 
آن غباری که برانگیزاندی
سخت افزون می کرد
تیرگی را در دشت
و شفق ، این شفق شنگرفی
بوی خون داشت ، افق خونین بود
کولی باد پریشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب
تو به من می گفتی :
صبح پاییز تو ، نامیومن بود ! “
من سفر می کردم
و در آن تنگ غروب
یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اینک کوهی
سر برافراشته از ایمان است
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برمی گردم
و صدا می زنم :
ی
باز کن پنجره را
باز کن پنجره را
در بگشا
که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز کن پنجره را
که پرستو می شوید در چشمه ی نور
که قناری می خواند
می خواند آواز سرور
 
که : بهاران آمد
که شکفته گل سرخ به گلستان آمد
سبز برگان درختان همه دنیا را
نشمردیم هنوز
من صدا می زنم :
باز کن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، اکنون به نیاز آمده ام

داستانها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو می رفتم  ، تنها ، تنها
وصبوری مرا
کوه تحسین می کرد
من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نیست
کاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
آی  باز کن پنجره را
پنجره را می بندی
با من کنون چه نشتنها ، خاموشیها
با تو کنون چه فراموشیهاست
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشوم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی، خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
 
پنجه در پنجه هر دشمن دون آویزد
دشتها نام تو را می گویند
کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دم سردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرور آور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام اینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان ِ تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو کنون چه فراموشیها
با من کنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فرانموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند

 

 

  
نویسنده : پگاه ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٥
تگ ها :


تقدیم به او

به مناسبت سالگرد روزی که من و همسرم واسه اولین بار رو در رو نشستیم و  با هم صحبت کردیم، این شعر حمید مصدق رو این جا می نویسم.  یادش به خیر! سال ها از اون روز گذشته، اما هنوز وقتی یادش میافتم، ضربان قلبم می ره بالا!!!  

 

این عشق ماندنی

این شعر بودنی

این لحظه های با تو نشستن

سرودنی ست

 

این لحظه های ناب

در لحظه های بی خودی و مستی

شعر بلند حافظ

از تو شنودنی ست

 

این سر

- نه مست باده،

این سر که مست

مست دو چشم سیاه توست

اینک به خاک پای تو می سایم

کاین سر به خاک پای تو با شوق سودنی ست

 

تنها تو را ستودم

آنسان ستودمت که بدانند مردمان

محبوب من به سان خدایان ستودنی ست

 

من پاکباز عاشقم

از عاشقان تو

با مرگم  آزمای

با مرگ اگر که شیوه تو آزمودنی ست

 

این تیره روزگار

در پرده غبار دلم را فرو گرفت

تنها به خنده

یا به شکر خنده های تو

گرد و غبار از دل تنگم زدودنی ست

 

در روزگار هر که ندزدید مفت باخت

من نیز می ربایم

اما چه ؟

- بوسه،

بوسه از آن لب ربودنی ست

 

تنها تویی که بود و نمودت یگانه بود

غیر از تو، هر که بود

هر آنچه نمود

نیست

 

بگشای در به روی من و عهد وعشق بند

کاین عهد بستنی

- این در گشودنی ست

 

این شعر خواندنی

این عشق ماندنی

این شور بودنی ست

 

این لحظه های پر شور

این لحظه های ناب

این لحظه های با تو نشستن

- سرودنی ست

  
نویسنده : پگاه ; ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱۳
تگ ها :


یاد دوران گذشته

نوشتن رو خیلی دوست داشتم. همیشه تو مدرسه نمره انشام بیست بود و اگه یه وقت سوژه جالبی پیش میومد بچه ها ازم می خواستن که در اون مورد بنویسم. خوب یادمه که سال اول دبیرستان یه معلم ریاضی داشتیم که وقتی می رفت پای تخته، همیشه با دست چپش کتش رو پایین نگه می داشت. یه روز با بچه ها قرار گذاشتیم که به جای یادداشت روزانه، من در مورد کت آقای .... انشا بنویسم. خلاصه ما هم نوشتیم و رفتیم خوندیم ... یادش به خیر! اون روز از صدای خنده بچه ها ناظممون فکر کرده بود معلم نداریم. اومده بود ما رو ساکت کنه....

  همسر خدابیامرز دکتر قیصر امین پور دبیر انشا و ادبیات ما بودند. یادمه که دفتر انشای من رو دکتر دیده بودند و کلی تشویقم کرده بودند. گاهی هم مطالبی برای نشریه های داخلی مدرسه می نوشتم که البته بعد از تصحیح و اعمال تغییرات لازم مورد استفاده قرار می گرفت....

بعد رفتیم دانشگاه! اونجا زیاد از این خبرها نبود. یعنی خودم هم حال نمی کردم که زیاد بنویسم. موضوع محدود شد به نوشتن یادداشت روزانه تو دفتر خاطرات خصوصی خودم که اون هم چه عرض کنم...؟؟؟ خصوصی نموند و با کنجکاوی های (نمی دونم درست یا غلط) مامان جان شد دادگاهی که توش از حرفهای دل خودم بر علیه خودم استفاده می شد.....

 خلاصه روزگار گذشت و ما هم مثل خیلی از جوون ها دوست داشتن رو تجربه کردیم. قلم بی رحم و طناز من رفت به سمت و سوی لطافت و عشق و این جور حرف ها! قشنگ ترین احساساتم رو با نوشتن بیان می کردم . واسه کوچکترین اتفاقی که قلبم رو می لرزوند می تونستم سطرها و صفحه ها بنویسم و زیبا ترین احساساتم رو با قلم نثار محبوبم می کردم و اون سعی می کرد با حوصله نوشته هام رو بخونه و بهشون جواب بده...

اما این وسط یه اشتباه بزرگ در کار بود و اون این که من فکر می کردم واسه اون می نویسم. این فکر این توقع رو برای آدم به وجود میاره که وقتی برای کسی می نویسی، اون هم باید به تو و محبت و احساساتت جواب بده! اما وقتی مدتهای طولانی با این خیال خوش باشی و بنویسی و بعد روز به روز با بی تفاوتی رو به رو بشی و آخرش بشنوی که همه اون رویاهای خوبی که طرفت برات درست کرده، اجباری بوده و الان دیگه حوصله ای برای خوندن نوشته هات وجود نداره، ممکنه عین من قاط بزنی و یه سال و نیم دیگه ننویسی!!! 

بگذریم. امروز یکی از همکارها داشت شعر سیب حمید مصدق رو می خوند، یه مرتبه یادم اومد که من چه قدر با این شعر حال می کردم قدیما! رفتم تو اون حال و هوا که هر شب سری به حافظ می زدم و .... . فعلا دیگه بی خیال! شعر سیب رو براتون می نویسم:

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

 

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

 

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالها هست که در گوش من آرام،

آرام

خش خش گام تو تکرار کنان،

میدهد آزارم

 

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا،

- خانه کوچک ما

سیب نداشت .

                                     « خرداد 43»

 

  
نویسنده : پگاه ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۸
تگ ها :